گنج

شمارهٔ ۱۳۵

زانطره دل سوی ذقنت رفته رفته رفتدر چه ز عنبرین رسنت رفته رفته رفت
پیشت چو شمع اشگ بتان قطره قطره ریختصد آبرو در انجمنت رفته رفته رفت
من بودم و دلی و هزاران شکستگیآن هم به زلف پرشکنت رفته رفته رفت
گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سرعمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت
رفتی به مصر حسن و نرفتی ازین غرورآن جا که بوی پیرهنت رفته رفته رفت
جان را دگر به راه عدم ده نشان که دلدر فکر نقطهٔ دهنت رفته رفته رفت
ای محتشم فغان که نیامد به گوش یارآوازه‌ای که از سخنت رفته رفته رفت