شمارهٔ ۱۳۴
چابکسواری آمد و لعبی نمود و رفتنی نی عقابی آمد و صیدی ربود و رفت
آن آفتاب کشور خوبی چو ماه نوظرف مرا به آن می تند آزمود و رفت
نقش دگر بتان که نمیرفت از نظرآن بت به نوک خنجر مژگان زدود ورفت
تیری که در کمان توقف کشیده داشتوقت وداع بر دل ریشم گشود و رفت
حرفی که در حجاب ز گفت و شنود بودآخر به رمز گفت و به ایما شنود و رفت
از بهر پای بوس وداعی که روی دادرویم هزار مرتبه بر خاک سود و رفت
افروخت آخر از نگه گرم آتشیدر محتشم نهفته برآورد دود و رفت