گنج

شمارهٔ ۱۳۳

خاست غوغائی و زیبا پسری آمد و رفتشهر برهم زده تاراج گری آمد و رفت
تیغ بر کف عرق از چهره‌فشان خلق کشانشعلهٔ آتش رخشان شرری آمد و رفت
طایر غمزهٔ او را طلبیدم به نیازناز تا یافت خبر تیز پری آمد و رفت
مدعی منع سخن کرد ولیکن به نظردر میان من و آن مه خبری آمد و رفت
وقت را وسعت آمد شد اسرار نبودآن قدر بود که پیک نظری آمد و رفت
قدمی رنجه نگردید ز مصر دل اوبه دیار دل ما نامه بری آمد و رفت
محتشم سیر نچیدم گل رسوائی اوکاشنایان به سرم پرده دری آمد و رفت