گنج

شمارهٔ ۴۱۵

ساز خروش کرده دل ناز پرورمآماده وداع توام خاک برسرم
زان پیش کز وداع تو جانم رود برونمرگ آمده است و تنگ گرفتست در برم
نقش هلاک من زده دست اجل بر آبنقش رخت نرفته هنوز از برابرم
بخت نگون نمود گرانی که صیدوارفتراک بستهٔ تو نشد جسم لاغرم
خواهد به یاد رخش تو دادن شناوریسیلی که سر برآورد از دیده ترم
گر بر من آستین نفشاند حجاب تومن جیب خود نه دامن افلاک بر درم
ای دوستان چه سود که درد مرا دواستصبری که من گمان به دل خود نمی‌برم
گو برگ عمر رو به فنا محتشم که هستهر یک نفس ز فرقت او مرگ دیگرم