شمارهٔ ۴۴۱
مفتون چشم کم نگه پر فتنهات شوممجنون آهوانه نگه کردنت شوم
از صد قدم به ناوکی انداختی مراقربان دست و بازوی صید افکنت شوم
دامان سعی بر زدهای در هلاک منای من هلاک بر زدن دامنت شوم
زان تندخوتری که توانم ز بیم گشتپیرامنت اگر همه پیراهنت شوم
کم میکنی نگاه ولی خوب میکنیقربان طرح و وضع نگه کردنت شوم
کردی ز باده پیرهن عاشقانه چاکشیدای چاک کردن پیراهنت شوم
من بلبل ندیده بهارم روا مدارکاواره همچو محتشم از گلشنت شوم