گنج

شمارهٔ ۴۴۲

کو دل که محو نرگس جادوفنت شوممستغرق نظاره مردافکنت شوم
چون گشته‌ای به دشمن ناموس خویش دوستاینست دوست، به که چنان دشمنت شوم
از غیرتم برین که به من نیز این چنینبی‌قیدوار دوست شوی دشمنت شوم
پا می‌کشد ز مزرع دل وصل خوشه‌چینتا غافل از محافظت خرمنت شوم
پیراهن تو قصد تو خواهد نمود اگریک جامه وار دور ز پیراهنت شوم
جان هر قدر که بایدت ای دل قبول کنگر باقی‌آوری قدری من تنت شوم
غافل نگردم از پی موری چو محتشممامور اگر به ناظری خرمنت شوم