گنج

شمارهٔ ۲۶۱

چشمم چو روز واقعه در خواب می‌شودکین من از دل تو عنان تاب می‌شود
گفتی که آتشت بنشانم به آب تیغتا تیغ میکشی دل من آب می‌شود
در مجلسی که باده باغیار می‌دهیخون جگر حوالهٔ احباب می‌شود
از روی سیمگون چو سحر پرده می‌کشیمه بر فلک ز شرم تو سیماب می‌شود
در طاعت از تواضعت اندیشهٔ جوابجنبش فکن در ابروی محراب می‌شود
آن وعدهٔ دروغ تو هم گه گهی نکوستکارام بخش عاشق بی‌تاب می‌شود
از بخت تیره هرچه طلب کرد محتشمچون کیمیای وصل تو نایاب می‌شود