گنج

شمارهٔ ۷۷

بر درت کانجا سیاست مانع از داد من استآن که بی‌زنجیر در بند است فریاد من است
آن که می‌گردد مدام از دور باش خشم و کیندور دور از بارگاه خاطرت یاد من است
ای خوش آن مشکل که چون خسرو نداند حل آنطبع شیرین بشکفد کاین کار فرهاد من است
دادن از روی زمین خاک بنی‌آدم به بادکمترین بازیچهٔ طفل پریزاد من است
در جهان خاکی که هرگز ترنگردد جز با اشکگر نشان جویند ازان خاک غم آباد من است
آن که پای مرغ دل می‌بندد از روی هواطبع سحرانگیز وحشی بند صیاد من است
انس آن بد الفت پیمان گسل با محتشمهمچو پیوند طرب با جان ناشاد من است