شمارهٔ ۸۲
حرف عشقت مگر امشب ز یکی سرزده استکه حیا این همه آتش به گلت در زده است
زده جام غضب آن غمزه مگر غمزدهایطاق ابروی تو را گفته و ساغر زده است
شعلهٔ شمع جمالت شده برهم زده آهمرغ روح که به پیرامن آن پرزده است
خونت از غیرت اشک که به جوش است که بازگل تبخاله ز شیرین رطبت سرزده است
میگذشتی وز میغ مژه خون میباریدکه به حیران شدهای چشم تو خنجر زده است
جیب جانش ز من اندر خطر است آن که چنیندامن سعی به راه طلبت بر زده است
حاجبت کرده کمان زه مگر از کم حذریداد جرات زدهای قصر تو را در زده است
خوش حریفیست که در وادی عشقت همه جاخیمه با محتشم از لاف برابر زده است