گنج

شمارهٔ ۸۱

آن که بزم غیر را روشن چو گلشن کرده استمی‌تواند کرد با او آن چه با من کرده است
عنقریب از گریه نابینا چو دیگر چشمهاستدیده‌ای کان سست عهد امروز روشن کرده است
کرده در چشم رقیب بوم سیرت آشیانشاهباز من عجب جائی نشیمن کرده است
یک جهت تا دیده‌ام با غیر آن بی‌درد راغیرتم از صد جهت راضی به مردن کرده است
مردهٔ ما راهنوز از اختلاط اوست عارکان مسیحا دم ز وصلش روح در تن کرده است
وه که شد آلوده دامان آن که در تمکین حسنخنده بر مستوری صد پاکدامن کرده است
محتشم رخش ترقی بین که آن رعنا سوارآهوی شیرافکنش را روبه افکن کرده است