گنج

شمارهٔ ۵۱۶

شبم ز روز گرفتارتر به مشغلهٔ توکه تا سحر به خیال تو می‌کنم گله تو
به دفع کردن غیر از درت غریب مهمیمیان سعی من افتاده و مساهلهٔ تو
نظر در آینه داری و اضطراب نداریتو محو خویشی و من محو تاب و حوصلهٔ تو
هنوز عهد تو آورده بود دهر به جنبشکه در زمین و زمان بود شور ولولهٔ تو
به گوش مژده تخفیف ده ز درد سر منکه می‌برم دو سه روز این جنون ز سلسلهٔ تو
سئوال کردی و گفتی بگو که برده دلت رادلم بده که بگویم جواب مسلهٔ تو
فریب کیست دگر محتشم محرک طبعتکه نیست فاصله در نظمهای بی‌صلهٔ تو