گنج

شمارهٔ ۵۱۷

گفتم ز پند من شود تغییر در اطوار توتخفیف یابد اندکی بد خوشی بسیار تو
آن پند کج تاثیر خود باد مخالف بود و شدبر جان من آتش فشان از خوی آتش بار تو
شمشیر جلاد اجل تیز است و قتل یک جهانموقوف ایما گردنی از نرگس خون خوار تو
از قتل مردم مرگ را در کار بستی آن قدرکو نیز شد ز نهار خواه از تیغ بی‌زنهار تو
نزدیک شد که آمیزشت در بزم با نامحرمانشیرین کند در چشم من محرومی دیدار تو
از بهر مرغان چنین دام تصرف می‌نهیهست این زبان کبری عجب از حسن دعوی داد تو
با آن که بیزاری ز من می‌خواهی افزون از همهحیران روی خود مرا حیرانم اندر کار تو
من خود خریداری نیم کز من توان گفتن ولیاز غیرت سودای من غوغاست در بازار تو
از بهر خو کردن به مهر آزار خود چندین مدهچون این نمی‌آید به خود خوی حریف آزار تو
تا مردم صاحب‌نظر غافل شوند از خوبیتزیر غبار خط بهست آیینهٔ رخسار تو
گفتی به مردن محتشم راضی شو ار یار منیسهل است مردن هم ولی جهل است بودن یار تو