گنج

شمارهٔ ۵۱۵

یارب آن مه را که خواهم زد قضا در کوی اوآن قدر ذوق تماشا ده که بینم روی او
در قیامت کز زمین خیزند سربازان عشقصد قیامت بیش خیزد از زمین کوی او
فتنه‌ها برپا کند کز پا نشنید روز حشردر میان خلق محشر چشم عاشق جوی او
چین ابرویش ز درگه بیشتر نگذاردمشاه حسنش را همانا حاجبست ابروی او
می‌شود نسرینش از خشم نهانی ارغوانتا دگر بهر که آتش می‌فروزد خوی او
زخم ما ممتاز کی گردد اگر تیرش کندرخنه در هر دل به قدر قوت بازوی او
ساکنان خلد بر اهل زمین حسرت برندگر برد باد زمین پیما به جنت بوی او
نرگس حاضرجوابش می‌دهد در ره جوابقاصدی را کز اشارت می‌فرستم سوی او
گوش سازد محتشم چشم اشارت فهم رالب به جنبش چون درآرد چشم مضمون گوی او