گنج

شمارهٔ ۵۱۴

حرف در مجلس نگویم جز به هم زانوی اوتا به چشمی سوی او بینم به چشمی سوی او
میشود صد نکته‌ام خاطر نشان تا میشودنیم جنبشها تمام از گوشهٔ ابروی او
زان شکارافکن همینم بس که مخصوص منستلذت زخم نهانی خوردن از آهوی او
چاک دلها محض حرفی بود تا روزی که کردسر ز جیب ناز بیرون نرگس جادوی او
زخم تیر عشق بر ما بود تهمت تا فکندگردش دوران کمان حسن بر بازوی او
بی‌محابا غوطه در دریای آتش خوردن استبی‌حذر برقع کشیدن ز آفتاب روی او
دل ز پهلویش برون خواهد فتاد از اضطرابتن که از ترتیب بزم افتاده در پهلوی او
نکهتش در جنبش آرد خفتگان خاک راچون فشاند با دگرد از موی عنبر بوی او
گرد آن منظر بگردان یک رهم ای سیل اشککشته چون بیرون بری یکباره‌ام از کوی او
در جنونم آن چه می‌بایست واقع شد کنونبخت می‌باید که زنجیر آرد از گیسوی او
محتشم کز دشت و وادی رو به شهر آورد کیستشیر دل دیوانه‌ای زنجیر خواه از موی او