شمارهٔ ۵۱۳
زآب دو دیده گل کنم خاک در سرای اوتا نشود ز آه من محو نشان پای او
روی به خاکپای او شب به خیال میهنمدست رسی دگر مرا نیست به خاکپای او
گشت به تلخاکیم لیک خوشم که در جهانکس نکشید همچو من آرزوی جفای او
آن که ز پای تا به سر گشته بلای جان مندور مباد یه نفس از سر من بلای او
نقش سم سمند او هر که نشان دهد بمنگر همه خاک ره بو چشم من است جای او
گرچه ز فقر دمبدم گشت زیاد محتشمحتشمم لقب نشد تا نشدم گدای او