شمارهٔ ۵۱۲
باز امشب ز اقتضای شوخ طبعیهای اوبر سر غوغاست با من چشم بر غوغای او
در حجابست از لب و گوش آن چه میگوید به منبا دو چشم والهٔ من نرگس شهلای او
انتظار از آن سوارم میکشد کز بار نازبس گران میجنبد از جارخش استغنای او
در صبوحی میتواند کرد پیش از آفتابروز را از شب جدا روی جهان آرای او
چون به عزم رقص میآید به جنبش قامتشعشوه پنداری که میریزد ز سر تا پای او
پیش از آن کاید به رقص از انتظارم میکشدنیم جنبشهای مخفی او قد رعنای او
باغبان چندان که گل میچیند از بالای شاخمن گل عیش و طرب میچینم از بالای او
در صف بیگانه خوبان دیدهام ماهی که هستصد نشان از آشنائی بیش در سیمای او
داد دقت داده تا آورده جنبش در قلمصانع یکتا برای حسن بیهمتای او
مشتری اینست اگر افتاد بر بالای هممیشود امروز صد خون بر سر کالای او
میسزد کان خسرو خوبان به این نازد که هستکوهکن رسوای شیرین محتشم رسوای او