گنج

شمارهٔ ۵۱۱

آن منتظر گدازی چشم سیاه اوجانیست در تن نگه گاه‌گاه او
خوش کامرانیست در اثنای قهر و خشمدیدن به دست میل عنان نگاه او
در عین بسملم در انکار اگر زندمن با سر بریده شوم خود گواه او
هست از سر بریده او یک رهم امیدجنبیدن لبی که شود عذرخواه او
آن رتبه کو که بی‌حرکت سازم از دعادست فرشته‌ای که نویسد گناه او
الماس ریزه ریخته در چشم غیرتمهر برگ گل که ریخته در خوابگاه او
او گرد غم فشانده ز حرمان به روی منمن خاک کوچه رفته ز مژگان ز راه او
زلفش سپاه خسرو حسنست وین عجبکاسباب قوت است شکست سپاه او
منشین ز سوز محتشم ایمن که بر فلکداغیست هر ستاره‌ای از دود آه او