شمارهٔ ۵۱۰
دوش چون دیدم نهان در روی آتشناک اویافت کز جان عاشقم من سگ ادراک او
امشب اندر سیر با او جمله مخصوصند لیکجلوهٔ مخصوص منست از قامت چالاک او
صد سر اندر راخ جولانش به خاک افتاده لیکچشم دارد بر سر من حلقهٔ فتراک او
ترسم از شوخی هم امروزم کند رسوا که هیچباکی از مرد ندارد غمزهٔ بیباک او
بخت کوس مقبلی زد کز قضا شد نامزدهمچو من آلوده دامانی به عشق پاک او
کوهکن را میکند از شکوهٔ شیرین خموشدر وفا اسراف من در مرحمت امساک او
جان که میلرزید دایم بر سر جسم ضعیفبرق عشق آتش زد اکنون در خس و خاشاک او
آن که بر وی ناگذشته ریختی خونش به خاکبگذرد از خون خود گر بگذری بر خاک او
محتشم رسوا شد از عشق و سری بیرون نکردرشتهٔ تدبیر از پیراهن صد چاک او