گنج

شمارهٔ ۴۵۸

بس که به من زر فشاند دست زرافشان خاندست امید مرا دوخت به دامان خان
رایت فتح قریب میشود اینک بلندکایت فتح قریب آمده در شان خان
آن که قضا را به حکم کرده نگهدار دهرخود ز تقاضای لطف گشته نگهبان خان
می‌کند ایزد ندا کای فلک فتنه‌زاجان تو در دست ماست جان تو و جان خان
صولت جباریش پوست ز سر برکشدیک دم اگر سر کشد چرخ ز فرمان خان
سلسلهٔ فتح را می‌کند آخر به پاآن ید قدرت که هست سلسلهٔ جنبان خان
دور نباشد اگر غیرت پروردگاردر گذراند ز دور مدت فرمان خان
از صله بی‌شمار در چمن روزگارشد لقبش محتشم مرغ غزل خوان خان