گنج

شمارهٔ ۴۵۷

پا چون کشم ز کوی تو کانجا زمان زمانمی‌آورد کشاکش عشقم کشان کشان
جان زار و تن نزار شد از بس که می‌رسدجور فلک برین ستم دلبران بر آن
چون نیستیم در خور وصل ای اجل بیاما را ز چنگ فرقت آن دلستان ستان
دل داشت این گمان که رهائی بود ز توخط لبت چو گشت عیان شد کم آن گمان
رفتی و گشت دیده لبالب ز در اشگباز آی تا به پای تو ریزم روان روان
ای دل کناره کن ز بت من که روز و شببسته است بهر کشتن اسلامیان میان
داغی که میهنی به دل از دست آن نگارای محتشم ز دیدهٔ مردم نهان نه آن