گنج

شمارهٔ ۴۵۶

مرا صید افکنی زد زخم و بند افکند در گردنبه ابروی کمان دار و به گیسوی کمند افکن
هم از تندی هم از تمکینش تا آگه شوی بنگرمحرف بستن تیغ و ملایم راندن توسن
سر آن شمع فانوس حیا گردم که از شوخیبه جان خلق آتش در زند چون برزند دامن
به آن رخسار گندم‌گون جمالت راست بازاریکه قرص آفتاب آنجا نمی‌ارزد به یک ارزن
تو هرجا بگذری از سینه‌ها آتش برافروزیبرآید بوی یک گلشن ولی با دود صد گلخن
ز بس کز اتحاد معنوی آمیختم با تونمی‌دانم در آغوش خیالت کاین توئی یا من
نخواهد مرد تا حشر ای همایون کوکب تابانچراغ محتشم کز پرتو مهر تو شد روشن