شمارهٔ ۱۸۸
اگر لطفت ز پای اشک و آهم شعله برگیردفلک زان رشحهتر گردد زمین زان شعله درگیرد
نماید در زمان ما و تو بازیچهٔ طفلانفلک گردد ور عشق لیلی و مجنون ز سر گیرد
به بالینش سحر آن زلف و عارض را چنان دیدمکه زاغی بیضهٔ خورشید را در زیر پر گیرد
صبوحی کرده آمد بر رخ آثار عرق زانسانکه شبنم در صبوحی جای بر گلبرگ تر گیرد
کسی را تا نباشد این چنین چشمی و مژگانیبه زور یک نظر کی دل ز صد صاحب نظر گیرد
ز بس شوخی دلارامی که دارد در زمین جنبشبه صد تکلیف یک دم بر زمین آرام گر گیرد
ز خرمن سوز آهم میجهد ای نخل نو آتشاز آن اندیشه کن کاین آتش اندر خشک و تر گیرد
فلک خوی تو دارد گوئی ای بدخو که از خواریاگر بیند به تنگم کار بر من تنگتر گیرد
تزلزل بر درد دامان صحرای قیامت راچو دست محتشم دامان آن بیدادگر گیرد