گنج

شمارهٔ ۴۱۲

با تو آن روز که شطرنج محبت چیدمماتی خود ز تو در بازی اول دیدم
هوسم رخ به رخ شاه خیال تو نشاندآن قدر کز رخ شرم تو خجل گردیدم
اسب جرات چو هوس تاخت به جولانگه عشقمن رخ از عرصهٔ راحت طلبی تابیدم
استخوان‌بندی شطرنج جهان کی شده بودصبح ابداع که من مهر تو می‌ورزیدم
هجر چون اسب حریفان مسافر زین کردعرصه خالی شد از آشوب و من آرامیدم
آن دلارام که منصوبه طرازی فن اوستبیدقی راند که صد بازی از آن فهمیدم
فکر خود کن تو هم ای دل که به تاراج بساطشاه عشق آمد و من خانهٔ خود برچیدم
محتشم از تو و از قدر تو افسوس که منپشه و پیل درین عرصه برابر دیدم