شمارهٔ ۴۱۳
شبی کان سرو سیم اندام را درخواب میدیدمتن خود را عیان از رعشه چون سیماب میدیدم
در آن تاریکی شب از فروغ ماه روی اوز روزن رفته بیرون شعله مهتاب میدیدم
نمیدیدم تنش را از لطافت لیک روی خوددر آن آئینه چون برگ خزان در آب میدیدم
چه تابان کوکبی بود آن چراغ چشم بیدارانکه شمع ماه را در جنب او بی تاب میدیدم
همانا آب حیوان بود جسم نازنین اوکه باغ حسن را از وی طراوت یاب میدیدم
تن سیمین او تا بود غلطان در کنار منکنار خویشتن را پر ز سیم ناب میدیدم
در درج سخن را محتشم زین بیشتر مگشاکه یار این است گفتن آن چه من در خواب میدیدم