شمارهٔ ۲۷۸
با وجود آن که پیوند آن پری از من بریدگر ز مهرش سر کشم باید سرم از تن برید
من نخواهم داشت دست از حلقهٔ فتراک اوگر سرم خواهد به جور آن ترک صید افکن برید
من به مهرش جان ندادم خاصه در ایام هجرگر برم نام وفا باید زبان من برید
خلعت عشاق را میداد خیاط ازلبر تن من خلعت از خاکستر گلخن برید
در رهش افروخت اقبال از گیاه تر چراغدر شب تار آن که راه وادی ایمن برید
کی بریدی متصل از دوستدار خویش دستگر توانستی زبان طعنهٔ دشمن برید
محتشم را از غم خود دید گریان پیش اوگفت میباید ازین رسوای تر دامن برید