شمارهٔ ۲۷۷
به مرگ کوه کن کَز وِی المها یاد میآیدهنوز از کوه تا دم میزنی فریاد میآید
همانا در کمال عشق نقصی بود مجنون راکه نامش بر زبانها کمتر از فرهاد میآید
بد من گر به گوشت خوش نمیآید چه سراست اینکه بد گوی من از کوی تو دایم شاد میآید
چه بیداد است این بنشین و رسوائی مکن کز تواگر بیداد میآید ز من هم داد میآید
ازین به فکر کارم کن که در دامت من آن صیدمکه خود را میکنم آزاد تا صیاد میآید
سزای هرچه دی در بزم کردم امشبم دادیتو را چون یک یک از حالات مستی یاد میآید
به منع مدعی زین بزم بی حاصل زبان مگشاکه این کار از زبان خنجر جلاد میآید
سگش صد دست و پا زد تا به آنکو برد با خویشمخوش آن یاری که از وی این قدر امداد میآید
چو بیداد آید از وی محتشم دل را بشارت دهکه خوبان را به دل رحمی پس از بیداد میآید