گنج

شمارهٔ ۳۷۲

ز تب نالان شدی جانان عاشقبلا گردان جانت جان عاشق
ز سوز نالهٔ عاشق گدازتبه گردون می‌رسد افغان عاشق
تب گرم تو عالم را سیه کردز خود بر سینهٔ سوزان عاشق
دمی صد بار از درد تو می‌مرداجل می‌برد اگر فرمان عاشق
به بالینت دمی نبود که گریدنیالاید به خون دامان عاشق
کشی گر آهی از دل خیزد آتشز جان عاشقان جانان عاشق
به جان محتشم نه درد خود راکه باشد درد و محنت زان عاشق