گنج

شمارهٔ ۳۷۳

بر در دل می‌زنند نوبت سلطان عشقما و جنون می‌دهیم وعده به میدان عشق
رایت شاه جنون جلوه نما شد ز دورچاک به دامن رساند گرد بیابان عشق
آن که ز لعلت فکند شور به دریای حسنکشتی ما را نخست داد به طوفان عشق
بر سر جرم منند عفو و جزا در تلاشتا بچه فرمان دهد حاکم دیوان عشق
عشق ز فرمان حسن داد به دست تواموه چه شدی گر بدی حسن به فرمان عشق
زلف تو را آن که کرد سلسلهٔ پیوند حسنساخت جنون مرا سلسلهٔ جنبان عشق
کرد چو حسنت برون سر به گریبان دهرعابد و زاهد زدند دست به دامان عشق
گرد وی از بس حذر مور ندارد گذراین دل ویران که هست ملک سلیمان عشق
ماه رخ آن صنم مه چه رایان حسنداغ دل محتشم شمسه ایوان عشق