گنج

شمارهٔ ۵۷۹

دم بسمل شدن در قبله باید روی قربانیمگردان روی از من تا ز قربان رونگردانی
دم خون ریختن از دیدن رویت مکن منعمکه کس در حالت بسمل نبندد چشم قربانی
بدین حسن ای شه خوبان نه جانان خوانمت نی جاناگر چیزی بود خوش‌تر ز جان جانان من آنی
ملک شانی و پشت قدر احباب از سگان کمترپریشانی و احباب از تو دایم در پریشانی
چه پرسی حرف صبر از من چه میدانی نمی‌دانمچه گویم شرح بی صبری چو می‌دانم که میدانی
بجز مهر و مهت آیینه‌ای در خور نمی‌بینمکه در خوبی به مه میمانی و از خور نمی‌مانی
ز پند محتشم ماند ای صنم پاکیزه دامانتالهی تا ابد مانی بدین پاکیزه دامانی