گنج

شمارهٔ ۵۷۸

رفتی و رفت بی‌رخت از دیده روشنیدر دیده ماند اشکی و آن نیز رفتنی
آن تن ز پافتاد که در زیر بار عشقاز کوههای درد نکردی فروتنی
آن قدر که بود خیمهٔ عشق تو را ستوناز بار هجر گشت بیک بار منحنی
چشمی که دل به دامن پاکش زدی مثلاز گریهٔ شهره گشت به آلوده دامنی
دستی که پیش روی تو گلشن طراز بوداز داغ دسته بست ز گلهای گلخنی
باری تو با که بردی و بی‌من درین سفرجان را که برق عشق تو را کرد خرمنی
آن غمزه‌ای که یک تنه می‌زد به صد سپاهدر ره کدام قافله را کرد رهزنی
آن ترک‌تاز ناز به گرد کدام ملککرد از سپاه دغدغه تاراج ایمنی
پیدا شد از فروغ رخت بر کدام دشتدر لاله‌ها طراوت گلهای گلشنی
چشم کدام آهو از آن چشم جان شکارآموخت آدمی کشی و مردم افکنی
افسوس محتشم که ره نطق بست و مانددر کان طبع نادره در های مخزنی