شمارهٔ ۲۱۷
عاشقان نرد محبت چو به دلبر بازندشرط عشق است که اول دل و دین دربازند
آن چه جان دو جهان افکند آسان بگرونرد شوخی است که خوبان سمنبر بازند
ز دیاری که ز یاد از همه میباید باختحکم ناز است که طایفه کمتر بازند
بر سر داد محبت که حسابی دگرستبیحسابست که تا سر بود افسر بازند
نرد دعویست که چون عرصه شود تنگ آنجاسروران افسر و بیپا و سران سر بازند
بندی شش جهتم فرد چو آن مهرهٔ نردکش جدا در عقب عقده ششدر بازند
هست در عشق قماری که حرج نیست در آنگرچه بر روی مصلای پیامبر بازند
محتشم نرد ملاقات بتان باعشاقهست خوش خاصه کز افراط مکرر بازند