گنج

شمارهٔ ۱۲۳

خاطری جمع ز شبه آن که تو میدانی داشتکاینقدر حسن بیک آدمی ارزانی داشت
حسن آخر به رخ شاهد یکتای ازلعجب آیینه‌ای از صورت انسانی داشت
دهر کز آمدنت داشت به این شکل خبرخنده‌ها بر قلم خوش رقم مانی داشت
وهم کافر شده حیران تو گفت آن را نیزکه نه هرگز نگران گشت و نه حیرانی داشت
ماه را پاس تو در مشعله گردانی بستمهر را بزم تو در مجمره سوزانی داشت
زود بر رخصت خود کلک پشیمانی راندشاه غیرت که دل از وی خط ترخانی داشت
خونم افسوس که در عهد پشیمانی ریختکه نه افسوس ز قتلم نه پشیمانی داشت
محتشم از همهٔ خوبان سر زلف تو گرفتدر جنون بس که سر سلسلهٔ جنبانی داشت