گنج

شمارهٔ ۱۲۲

بس که مجنون الفتی با مردم دنیا نداشتاز جدائی مر دو دست از دامن صحرا نداشت
حسن لیلی جلوه گر در چشم مجنون بود و بسظن مردم این که لیلی چهرهٔ زیبا نداشت
دوش چون پنهان ز مردم می‌شدی مهمان دلدیده گریان شد که او هم خانه تنها نداشت
ای معلم هر جفا کان تندخو کرد از تو بودپیش ازین گر داشت خوی بد ولی اینها نداشت
شد به اظهار محبت قتل من لازم بر اوورنه تیغ او سر خونریز من قطعا نداشت
بر دل ما صد خدنگ آمد ز دستش بی‌دریغآن چه می‌آید ز دست او دریغ از ما نداشت
محتشم دیروز در ره یار را تنها چو دیدخواست حرفی گوید از یاری ولی یارا نداشت