شمارهٔ ۱۲۱
آن شاه ملک دل ستم از من دریغ داشتدریای لطف بود و نم از من دریغ داشت
صدنامهٔ بیدریغ رقم زد به نام غیروز کلک خویش یک رقم از من دریغ داشت
اغیار را به عشوهٔ شیرین هلاک کردوز کینهٔ زهر چشم هم از من دریغ داشت
صد بار سرخ شد دم تیغش به خون غیراین لطفهای دم به دم از من دریغ داشت
با مدعی که لایق بیداد هم نبودصد لطف کرد و یک ستم از من دریغ داشت
من جان فشاندم از طمع بوسهای بر اواو توشه ره عدم از من دریغ داشت
کردم گدائی نگهی محتشم ازوآن پادشاه محتشم از من دریغ داشت