گنج

شمارهٔ ۵۷۲

شوق مِی گرداندم بر گرد شمع سرکشیهمتی یاران که خود را میزنم برآتشی
همچو خاشاکی که بادش در رباید ناگهانخواهد از جاکندنم جولان تازی ابرشی
ناوکی کامروز دارم این قدرها زخم ازوخواهد آوردن قضا فرد ابروان از ترکشی
توبه‌های مستی عشقم خطر دارد که بازپیش لب آورده دورانم شراب بی‌غشی
باده‌ای کامروز دارد سرخوشم از بوی خودهوش فردا کی گذارد در چو من دریاکشی
از می لطفش چو نزدیکان جهانی جرعه کشمن چو دوران چاشنی از جام استغنا چشی
از وثاق محتشم فردا برون خواهد دویدخانه‌سوزی، شور در شهر افکنی، مجنون وشی