گنج

شمارهٔ ۵۳۸

ز چوگان بازی آمد زلف بر رخسار آشفتهاطاقه باد جولان خورده و دستار آشفته
سر زلفش که از آه هواداران کم آشفتیز آهم دوش بود آشفته وبسیار آشفته
دلیری با خیالش دستبازی کرده پنداریکه زلفش را ندیدم هرگز این مقدار آشفته
چنان سربسته حرفی گفته بودم در محرم کشی امشبکه هم یاران پریشانند و هم اغیار آشفته
نوید وصل میده وز پی ضبط جنون مندماغم را به بوی هجر هم میدار آشفته
شوم تا جان فشان بر وضع بی‌قیدانه‌ات یکدممیفشان گرد از مو زلف را بگذار آشفته
به این صورت ندیدم وضع مجلس محتشم هرگزکه باشد غیر در کلفت تو هم دربار آشفته