شمارهٔ ۲۲۹
لعل تو در شکست من زمزمه بس نمیکندآن چه تو دوست میکنی دشمن کس نمیکند
از سخن حریف سوز آن چه تو آتشین زبانبا من خسته میکنی شعله به خس نمیکند
راحله از درت روان کردم و این دل طپانمیکند امشب از فغان آن چه جرس نمیکند
از خم زلف بعد ازین جا منما به مرغ دلمرغ قفس شکن دگر میل قفس نمیکند
مرغ دلی که میجهد خاصه ز دام حیلهایدانه اگر ز در بود باز هوس نمیکند
محتشم از کمند شد خسته چنان که چون توئیمیرود از قفا و او روی به پس نمیکند