شمارهٔ ۲۳۰
آخر ای پیمان گسل یاران به یاران این کننددوستان بی موجبی با دوستداران این کنند
در ره رخشت فتادم خاک من دادی به بادشهسواران در روش با خاکساران این کنند
مرهم از تیر تو جستم زخم بیدادم زدیدلنوازان جان من با دل فکاران این کنند
خواستم تسکین سپند آتشت کردی مراای قرار جان و دل با بی قراران این کنند
رو به شهر وصل کردم تا عدم راندی مراآخر ای مه با غریبان شهریاران این کنند
من غمت خوردم تو بر رغمم شدی غمخوار غیربا حریفان غم خود غمگساران این کنند
محتشم در جان سپاری بود و خونش ریختیای هزارت جان فدا با جان سپاران این کنند