گنج

شمارهٔ ۲۷

شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ تو راکه دانم آشتئی در قفاست جنگ تو را
که کرده پیش تو اظهار سوز ما امروزکه آتش غضب افروخته است رنگ تو را
مصوران قلم از مو کنند تا نکشندزیاده از سرموئی دهان تنگ تو را
زمان زمان کنم افزون جراحت تن خویشز بس که بوسه زنم زخمهای سنگ تو را
جریده گرد من امشب گرت رفیقی نیستچه باعث است به ره دمبدم درنگ تو را
به مدعی پر و بالی مده که پروازشبباد بر دهد ای سرو نام و ننگ تو را
ز حرف پر دلی محتشم پرست جهانز بس که جای به دل می‌دهد خدنگ تو را