شمارهٔ ۱۹۳
چو عشق کوس سکون از گران عیاری زدقرار خیمه با صحرای بیقراری زد
دو روز ماند عیار حضور قلب درستز اصل سکه چو برنقد کامکاری زد
خوش آن نگار که چون کار و بار حسن آراستحجاب در نظرش دم ز پرده داری زد
نخست بر سر من تاخت هر شکار اندازکه بر سمند جفا طبل جان شکاری زد
به دست مرحمتش کار مرهم آسان استکسی که بر دل من این خدنگ کاری زد
نرفت ناقه لیلی به خود سوی مجنونکز آن طرف کشش دست در عماری زد
نبرد بار به منزل چو محتشم ز جفاکسی که پیش رخت لاف پردهداری زد