شمارهٔ ۱۹۴
چو گریم بی تو اشگم از بن مژگان فرو ریزدکه چون خیزم ز جا سیلابم از دامان فرو ریزد
پذیرد طرح کاخ عشرتم دوران مگر روزیکز آهم این نیلوفری ایوان فرو ریزد
نیامد آن سوار کج کله در مجلس رندانکه مغز استخوانم در تب هجران فرو ریزد
به سرعت بگذرد هر تیرش آخر از دل گرممازو چون قطره آب آهنین پیکان فرو ریزد
به نخلی بستهام دل کز هوائی گر کند جنبشبه جای میوه از هر شاخ وی صد جان فرو ریزد
خموشی محتشم اما سخن سر میزند کلکتبه آن گرمی که آتش از دل ثعبان فرو ریزد