گنج

شمارهٔ ۱۹۵

به وجود پاکت شه من ز بدان گزندی نرسدبه تو دود آهی مه من ز نیازمندی نرسد
سم توسنت کز همه رو شد سجده فرمای بتاننرسد به جائی که بر آن سر بلندی نرسد
چو به قصر تو کسی نگرد سر کنگرانز جفا به جائی بر سلطان که به آن کمندی نرسد
میلت در آئین جفا چه بلاست ای سرو که تو رانرسد به خاطر ستمی که به مستمندی نرسد
عجبست بسیار عجب که رسد به بالین طربسر من که در ره طلب به مستمندی نرسد
من و گریهٔ تلخی چنین چه عجب گر از تلخی اینبه لب من غصه گزین لب نوشخندی نرسد
شده محتشم تا ز جنون ز حصار قرب تو بروننرود زمانی که بر آن ز زمانه بندی نرسد