گنج

شمارهٔ ۵۴۵

نمی‌دانم ز خود افتادگان داری خبر یا نهز دور این نالهٔ ما در دلت دارد اثر یا نه
یقین داری که دارم از خیالت پیکری با خودکه شب تا صبح دم می‌گردمش بر گرد سر یانه
به گوشت هیچ می‌گوید که اینک می‌رسد از پیچو باد صرصر آن دیوانهٔ صحرا سپر یا نه
به خاطر میرسانی هیچ گه کان دشت پیما رابه زور انداختم از پا من بیدادگر یا نه
برای آزمایش بار من بر کوه نه یک دمببین خواهد شکستن کوه را صد جا کمر یا نه
چو جان را نیست در رفتن توقف هیچ میگوئیکه باید بازگشتن بی‌توقف زین سفر یا نه
نوشتم نامه وز گمراهی طالع نمی‌دانمکه خواهد ره به آن مه برد مرغ نامه‌بر یا نه
بیا و محتشم از بهر من دیوان خود بگشابه بین بر لشگر غم می‌کنم آخر ظفر یا نه