شمارهٔ ۳۱۸
بزم کین آرا و در ساغر می بیداد ریزکامران بنشین و در کام من ناشاد ریز
گر ز من دارد دلت گردی پس از قتلم بسوزبعد از آن خاکسترم در ره گذار باد ریز
جرعهای زان می که شیرین بهر خسرو کرده صافای فلک کاری کن و در کاسهٔ فرهاد ریز
روز قسمت به اسحاب تربیت یارب که گفتکاین همه باران رد بر اهل استعداد ریز
ای دل آن بی رحم چون فرمان به خونریزت دهدزخم او بنما و خون از دیدهٔ جلاد ریز
ای سپهر از بهر تاب آوردن این سلسلهروبنای نو نه و طرح نوی بنیاد ریز
در حرم گر پا نهی آید ندا کای آسمانخون صید این زمین در پای این صیاد ریز
خفته در پای گل آن سرو ای صبا در جنبش آگل ز شاخ آهسته بیرون آر و بر شمشاد ریز
مس بود اکسیر را قابل نه آهن محتشمرو تو نقد خویش را در کوره حداد ریز