گنج

شمارهٔ ۴۸۵

یارب که خواند آیت عجر و نیاز منبر شاه بنده پرور مسکین نواز من
یارب که گوید از من مسکین خاکساربا شهسوار سر کش گردون فراز من
کای نوربخش چشم جهان بین مردمانای روشنائی نظر پاکباز من
چشمت که خوش بمن به فکندی خدنگ نازاکنون چرا نمی‌نگرددر نیاز من
گوش مبارکت که ز من می‌شنید رازبهر چه گوشه‌گیر شد آخر ز راز من
زلفت مگر ز من کجی دید کز جفاکوتاه ساخت رشتهٔ عمر دراز من
چون محتشم ز درد تو بیچاره‌ام چه باکگر چاره ساز من شوی ای چاره‌ساز من