شمارهٔ ۴۸۴
در ملک بودی اگر یک ذره عشق یار مندر فلک آتش افکندی آه آتش بار من
در تن زارم جگر صدچاک و دل صد پاره شدبوالعجب گلها شکفت از عشق در گلزار من
چون کند پامالم آن سرو از پی پابوس اودل برون آید ز چاک سینهٔ افکار من
های و هویم لرزه در گورافکند منصور راچون زنند از راه عبرت در ره اودار من
خواستم از شربت وصلش دمی یابم حیاتکرد چشم قاتلش زهری عجب در کار من
آن چنان زارم که بر من دشمنان گزیند زاردوستی آخر تو کمتر کوش در آزار من
محتشم هرگه نویسم شعر عاشق سوز خویشآتش افتد از قلم در نسخهٔ اشعار من