گنج

شمارهٔ ۳۱۱

حسن را تکیه‌گه آن طرف کلاهست امروزناز را خواب گه سیاهست امروز
تا ز بالا و قدش درزند آتش به جهانفتنه در رهگذرش چشم براهست امروز
بود بی‌زلفت اگر یوسف حسنی در چاهبه مدد کاری او بر لب چاهست امروز
کو دل و تاب کزان زلف و خط و خال سیاهحسن را دغدغهٔ عرض سپاهست امروز
دوش عشق من ازو بود نهان وای به منکه بر آگاهیش آن چهره گواهست امروز
مهربان چرب زبان گرم نگه بود امشبتندخو تلخ سخن تیز نگاهست امروز
محتشم پیک نظر دوش دوانید مراروز امید مرا شعلهٔ آهست امروز