شمارهٔ ۳۱۲
به من که آتش عشقش نکرده دود هنوزفشاند دست که این وقت آن نبود هنوز
ز صبر او دل من آب شد که دی ره صلحگشوده بود و به من لب نمیگشود هنوز
دگر سحر که ازو بوسه خواه شد که ز حرفلبش به جنبش و حسنش به خواب بود هنوز
نموده بود به من غایبانه رخ آن دمکه در بساط به کس رخ نمینمود هنوز
من از قیامت هجران به دوزخ افتادمبه مهد امن و امان کافر و یهود هنوز
دمی که حور و پری سجدهٔ تو میکردندنکرده بود بشر را ملک سجود هنوز
طپانچه زده خورشید عارضت مه راکه هست از اثر آن رخش کبود هنوز
دمی که نوبت عشقت زدم به ملک عدمنبود در عدم آوازهٔ وجود هنوز
چو محتشم به گدائی فتادم از تو ولیگدایی که ازو وحشتم فزود هنوز