گنج

شمارهٔ ۲۹۳

افکنده ره به کلبهٔ درویش خاکسارسلطان شاه مشرب جم قدر کامکار
در چشم دهر کرد ز چرخم بزرگترکوچک نوازی که نمود آن بزرگوار
نور چراغ چشم مرا یک جهان فزودچشم و چراغ خان جهانگیر نامدار
در عین افتقار رساندم به آسماناز مقدم مبارک او فرق افتخار
هر ذره شد ز جسم خراب من اختریسر زد چو در خرابهٔ من آفتاب‌وار
باران عام رحمت او برخلاف رسمدر تن اساس عمر مرا کرد استوار
کوتاه گشت پای اجل تا ز لطف گشتبالین طراز محتشم خسته فکار
سلطان سرفراز که کردست ایزدشتاج سر جمیع سلاطین روزگار