گنج

شمارهٔ ۲۹۴

پیشت از سهوی که کردم ای خدیو کامکارشرمسارم شرمسارم شرمسارم شرمسار
بود خاک غفلتم در دیدهٔ جوهر شناسکز خزف نشناختم در خاصه در شاهوار
با تو گستاخانه آمد در سخن این بی‌شعوراین چه درکست و شعور استغفرالله زین شعار
گفتمت دستم بگیر و مردم از شرمندگیگرچه می‌گویند این را بندگان با کردگار
دیده‌ام بر پشت پا شد تا قیامت دوختهبس که برمن گشت گردون زین ممر خجلت گمار
طرفه‌تر این کان غلط زین بندهٔ گمنام شدواقع اندر مجلس دستور خورشید اشتهار
پادشاه محتشم مه رایت انجم حشمکز سپاه فتنه بادا حشمت او در حصار